موجودات ماوراي طبيعه

آل

آل موجودی خيالی و از نظر جنسيت ماده بود که مثل زن ها لباس می پوشيد و زن قدبلندی را می ماند که به زائو خيلی علاقمند بود و از اشياء فلزی و تيز بشدت می ترسيد . اگر آل می توانست بالای سر زن زائويی حاضر شود با دست خود جگر او را در می آورد و همراه جفتش می برد و از آن لحظه به بعد زائو شديداٌ دچار ترس و وحشت از هر چيز می شد . در اتاق زنان زائو و حتی هنگام زادن گاوها هم اشياء تيزی را در ديوار فرو کرده و خنجر و يا شمشيری را در بالای سر زائو می گذاشتند ، تا چنانچه گذر آل به اتاق و محل زايمان افتاد با ديدن آن اشياء ترسيده و به زائو آسيبی نرساند . معروف بود که آل را می توان شکار کرد و چنانچه کسی بتواند آل را شکار کرده و سنجاقی به يقه ی لباس او بزند ، تا عمر دارد آن آل نوکری اش را می کند و در همه کار باو کمک می کند . در همين رابطه داستانها و افسانه هايی را روايت می کردند که در هر محل يکی از افراد محله ديگر را نام می بردند که بعله فلانی ها توانسته بودند يک آل را شکار کنند و از او حسابی کار بکشند و او را استثمار بکنند و جالبتر اينکه در تمام اين نقل قول ها هيچکس خود شاهد اين ماجرا نبوده و فقط شنونده بوده است . خلاصه اينکه آن آل حيوانکی استثمار شده روزی برای شستن ظروف وآب آوردن به سر قنات می رفته و بچه ای را می بيند که در کوچه بازی می کرده و به او می گويد : آيا دوست داری يک شکلات بهت بدهم و بعد به بچه می گويد اين سنجاق را از لباس من باز کن تا بهت شکلات بدهم و پس از اينکه بچه سنجاق را باز کرد ، آل بدقولی کرده و يک مشت محکم به پشت آن بچه زده و طشت پر از ظرف را بر زمين زده و فرار می کند . از آن پس بازهم آن آل نمی توانسته آن خاطرات را فراموش کند و هر شب بربالای بام خانه می آمد و مرد صاحب خانه را صدا زده و می پرسيد : - آيا بازهم آن کارهای سخت کشاورزی هست ؟ - آيا بازهم از آن آش هايی که رشته اش از قاشق آويزان می شود هست ؟ به هرحال من به اين نتيجه رسيدم که همه اين فکر و خيالات مربوط به آرزوی انسانهايی بود که دلشان می خواست بنحوی به مشکل سرزا رفتن زنان زائو فايق آيند و ضمناٌ برای مدتی که زنشان در رختخواب بيماری و نقاهت در حال استراحت است ، يک کارگر دست به نقد و قوی پنجه هم گيرشان بيايد ، تازه چهره ی زنانه هم برای جناب آل تراشيده بودند تا در تصوراتشان نقصی راه پيدا نکند . جالب است که بدانيم اين افکار باطل فقط مختص ما ايرانی ها نبوده ، بلکه در اروپا هم همين طرز فکر حاکم بوده است و بالاخره دکتر سمل وايس لهستانی ثابت کرد که ماجرای آل تمامآ خيالی بوده و مربوط به تب نفاسی است ، که ناشی از آلودگی لوازم قابلگی و دستهای قابله و محيط زايمان می باشد و در اثر اين آلودگی ها، ميکروبی وارد اندامهای داخلی زائو شده و بدن ضعِيف او را شديداٌ دچار عفونت می کرد . اين عفونت به نحوی بود که بيمار تب می کرد وصورت زائو بشدت سرخ می شد و بعد از مدتی در حاليکه از نور و روشنايي می ترسيد ، از دنيا می رفت . و اکنون هر زنی که پس از زايمان در اثر تب نفاسی و عفونت های بعدی دچار به اصطلاح آل زدگی نمی شود ، در واقع مديون دکتر سمل وايس است و بايد که او را سپاس گويد . جن جن ها موجوداتی بودند که در قرآن هم از آنها ذکر شده و در وجودشان شکی نبود و به بيزدن يی لر ( از ما بهتران ) معروف بودند و ما بايد در زندگی خيلی مراقب باشيم تا لطمه ای به آنان نزنيم و چنانچه در اثر عملکرد غلط ( آگاهانه و نا آگاهانه ) خسارتی به آنان زده بوديم ، بايد آماده پس دادن تقاص آن خسارت می بوديم . مهمترين خسارت به جن و جنيان ، ريختن آب جوش در زمين بود بدون آنکه بسم الله گفته باشيم و در اين موارد بايد می گفتيم : « بيسميللا ، بالالاريزه گوتوری قاچ چی« يعنی: بسم الله ، بچه هايتان را برداريد فرار کنيد . به اين ترتيب آنها کنار می رفتند و بچه شان در اثر آب جوش نمی سوخت ، اما وای به روزی که آن جمله را نگفته بوديم و از روز بعد مريضی بچه شروع می شد و دعا نويس می آمد و با هزار و يک دليل ثابت می کرد که حتماٌ آب جوش دم غروب بزمين ريخته و بسمللاه نگفته و بچه ی اجنه را سوزاند و چقدر بايد باج می گرفت تا به پدرمادر آن جن سوخته و بستگان او بدهد تا آنها رضايت بدهند از بچه ما دست بردارند . آدام جين ني قورت و غول بيابانه هم از سري همين موجودات خيالي ماوراءالطبيعه بودند و در اين ميان بختك و دووالپا و دوبان ياليان را نيز نبايد از ياد ببريم . بختك ، موجودي خيالي و سياه بود كه هنگام خواب خود را بروي آدم مي انداخت و جلوي حركت تمام اندامهاي آدم را ميگرفت . برخي ميگفتند فلاني را سياه گرفته است ، يعني دچار بختك شده است . دووالپا ، موجودي خيالي و پير بود كه از آدم كمك ميخواست و خواهش ميكرد كه او را به پشت سوار كرده و مثلاً از رودخانه اي ، جايي رد كند ، ولي بعد از سوار شدن مثل كنه به پشت آدم مي چسبيد و تا آخر عمر از پشت آدم پياده نمي شد . دوبان ياليان جانوري خيالي بود كه پاشنة پاي آدم هاي مسافري را كه در بيابان خوابيده بودند ، ليس مي زد و خون آدم را از راه پاشنه مي خورد و آدمها را باين ترتيب به قتل مي رساند . روايت مي كنند كه ، دو نفر كه در بيابان مسافرت ميكردند وقتي ناچار شدند شب را در بياباني بيتوته كنند ، قبل از خوابيدن پاهايشان را از پايين دمپاي شلوار همديگر داخل كردند و دراز بدراز خوابيدند . وقتي نيمه هاي شب ، دوبان ياليان به بالاي سر آنها آمد و نگاه كرد و ديد كه آندو اصلاً پايي ندارند و با خودش گفت :

گشتم هزار و سيصد و سه دره                هرگزنديدم آدم دوسره

و باين ترتيب آندو با اين حقه جان خود را نجات دادند .

/ 0 نظر / 17 بازدید