شنگول و منگول و گول دسته

 

يكي بود و يكي نبود .

يك بز سفيد و زيبايي بود كه سه تا بزغالة سه قلوي خوشگل داشت ، يكيش كه سياه و بزرگتر بود اگه گفتي اسمش چي بود ؟ شنگول ، يكي ديگه اش كه رنگش خاكستري بود و فقط يك پاش سفيد بود و بعد از شنگول بدنيا اومده بود ، اسمش چي بود ؟ منگول ، يكي ديگه هم كه از بقيه كوچكتر بود و آخر از همه بدنيا اومده بود و رنگش سفيد و سياه بود و دو گوش خاكستري داشت ، اگر گفتي اسمش چي بود ؟ گول دسته ، آره اسمش گلدسته بود .

يك روز صبح زود ، خانم بزه بيدار شد و بچه هاشو بيدار كرد و صبحونه شونو داد خوردند و بعد از صبحانه بچه ها را دور خودش جمع كرد و گفت :

بچه هاي خوب و عزيزم ، من امروز بايد براي كار و خريد به بيابان بروم ، اما قول ميدهم وقتي از صحرا برگردم در دستانم علف و در پستانهايم شير و در لبهايم خنده و مهرباني و در زبان برايتان قصه هاي شيرين بياورم .

اما بچه هاي خوب و عزيزم ، تنها وصيتم به شما اين است كه به غير ازمن درب خانه را براي كسي باز نكنيد .

گرگ گرسنه كه هميشه بيكار و بيعار در كوچه ها به ولگردي مشغول بود در همانزمان از كنار ديوار خانة بزي رد مي شد و تمام حرفهاي او را شنيد و فوراً خود را به پشت سنگي رساند و همانجا پنهان شد تا بزي از خانه خارج شد و به صحرا رفت .

 گرگ گرسنه از بزي مي ترسيد و هر وقت كه چشمش به شاخهاي بلند و تيز بزي مي افتاد  تنش بلرزه مي افتاد ولي امروز تصميم گرفت ، داغ فرزندانش را به دل خانم بزي بگذارد .

 وقتي مدتي از رفتن بزي گذشت و گرگ خيالش از بابت او راحت شد ، برخاست و نر م نرمك خود را به پشت در خانة بزي رساند و در را بصدا در آورد .

شنگول كه از زود آمدن مادرش خوشحال شده بود ، دوان دوان به پشت در آمد و در را باز كرد . تا منگول خواست كه بگويد مگر مامان بزي نگفت درو باز نكن ، گرگ بداخل لانه پريده بود و شنگول را خورده و به طرف منگول هجوم برد و او را هم بدندان گرفت .

گول دسته كه در پشت رختخوابها بازي ميكرد وقتي صداي گرگ را شنيد ، همانجا قايم شد و از جايش تكان نخورد و گرگ هم كه از شكار آنروزش راضي بود سلانه سلانه از لانة بزي خارج شد و در را پشت سر خودش بست .

وقتي بزي از صحرا به خانه برگشت و با كليدي كه داشت در را باز كرد و بچه ها را صدا كرد جوابي نشنيد ، شصتش خبردار شد كه اتفاق ناگواري براي بچه هايش افتاده است با صداي بلند بچه ها را صدا كرد تا اينكه صداي گرية ضعيفي بگوشش خورد . با عجله به پشت رختخوابها رفت و ديد بزغالة كوچكش گول دسته خود را در زير رختخوابها پنهان كرده است بزي از او در مورد برادرانش سئوال كرد و گول دسته گفت كه بعد از رفتن شما يك نفر در زد و شنگول در را باز كرد و او آندو را گرفت و خورد . بزي پرسيد : مگر من نگفته بودم در را باز نكنيد ؟ حالا آن كه آمد كي بود ؟ من نديدم من همانجا بازي ميكردم و وقتي صداي وحشتناك غرش او را شنيدم همانجا پنهان شدم . نميدانم كي بود . بزي گفت باشه تو تو همينجا بمان و در را بروي هيچكس باز نكن ، تا من بروم ببينم كي بوده كه آمده و بچه هاي منو برده ؟

بزي با عصبانيت و شتابان خود را به بالاي بام لانة سگ رساند و شروع به جست و خيز و بالا و پايين پريدن بر روي بام لانه كرد .

سگ كه توي لانه بود وقتي ديد از بالا خاك مي ريزد فرياد زد :

كيه كيه در مي زنه ؟

درو با لنگر مي زنه ؟

شام منو شور مي كنه ؟

چشم منو كور مي كنه ؟

خاك توي آشم مي ريزه ؟

خانم بزي با صداي بلند فرياد زد و گفت :

منم منم بز بزكان

يه شاخ دارم دو پلكان

شنگول منگول منو تو خوردي ؟

سگ كه تا آنروز آزارش حتي به مورچه هم نرسيده بود ، گفت :

واللاه بالله من نخوردم .

بزي فوراً از بالاي بام به پايين پريد و به سمت خانة گربه براه افتاد و به بالاي بام خانه اش جهيد و شروع به پا كوبيدن بر سطح بام نمود .

گربه كه خوابيده و سرش را لاي پاهايش برده و خرخر ميكرد ، از خواب برخاست و خميازه اي كشيد و چينهاي بدنش را باز كرد و گفت :

ميو ميو كيه كيه در مي زنه ؟

درو با لنگر مي زنه ؟

شام منو شور مي كنه ؟

چشم منو كور مي كنه ؟

خاك توي آشم مي ريزه ؟

بزي با صداي بلند فرياد زد و گفت :

منم منم بز بزكان

يه شاخ دارم دو پلكان

شنگول منگول منو تو خوردي ؟

گربه كه تا آنروز فقط موشهاي محله را اذيت ميكرد و ميخورد ، گفت :

مياو مياو ، واللاه بالله من نخوردم .بزي بي معطلي از بام فرود آمد و دوان دوان خود را بدرب خانة گرگ رساند و شروع به پا زدن بدرب خانة او كرد .

غرشي از داخل خانه برخاست و صداي گرگ بگوش رسيد كه با عصبانيت مي گفت :

كيه كيه در مي زنه ؟

درو با لنگر مي زنه ؟

شام منو شور مي كنه ؟

چشم منو كور مي كنه ؟

خاك توي آشم مي ريزه ؟

بزي با صداي بلند فرياد زد و گفت :

منم منم بز بزكان

يه شاخ دارم دو پلكان

شنگول منگول منو تو خوردي ؟

گرگ ، اگرچه از شنيدن صداي بزي ترس برش داشته بود و از تصور شاخهاي تيز بزي تنش بلرزه افتاده بود ، ولي بازهم خود را از تك و تا نينداخت و گفت :

بعله كه خوردم ، خوبم كردم

پررويي كني ، تورم مي خورم

بزی وقتی فهميد که گرگ بچه هايش را خورده و خودش هم به اين کار اعتراف کرد به گرگ گفت که بايد به دادگاه بيايد و در مقابل قاضی از خودش دفاع کند .

بز از پيش گرگ يکراست به دادگاه رفت و از دست گرگ و ظلم و ستم هايش شکايت کرد، قاضی زمان تشکيل دادگاه را دو روز بعد تعيين نمود و برای گرگ هم احضاريه فرستاد .

خانم بزی وقتي به خانه برگشت  ، از شير تازة خودش ، يک دووله (کوزه دهان گشاد) ماست تازه درست کرد و در روز دادگاه با خودش برد و به محضر جناب قاضی تقديم کرد .

گرگ هم يک کوزه دهان گشاد برداشت و چون شيری نداشت که ماست درست کند ، يک دانه نخود توی کوزه انداخت و بادی از خودش در داد و توی کوزه ريخت و درش را محکم بست و در روز دادگاه برای قاضی هديه برد . قاضی که کوزه ها را باهم مقايسه کرد و ديد که کوزه گرگه از آن ديگری بزرگتر است ، بهمين دليل اول آنرا پيش کشيد و کمی به گرگ مهربانی کرد .

ولی وقتی در کوزه را بازکرد تا تويش را ببيند ، يکباره با فشار بادی که توی کوزه حبس شده بود ، نخود محکم به چشم قاضی خورد و آن بيچاره را از يك چشم کور کرد .

قاضی که حسابی از دست گرگ کلافه و ناراحت شده بود ، توی دلش هزار بد و بيراه باو می گفت ، در همين حال کوزه خانم بزی را پيش کشيد تا داخل آنرا نگاه کند ، اما اينبار احتياط کرد و صورتش را از مقابل درب کوزه دور نگه داشت ، اما وقتی درب کوزه را برداشت چشمش به ماست سفيد و قيماق بسته ای افتاد که از شير تازه زده شده بود و خيلی از ديدن آن خوشحال شد .

قاضی سرفه ای کرد و گفت جلسه دادگاه رسمی است و من شکايت خانم بزی را قبلاٌ شنيده و خوانده ام و برای قضاوت صحيح در اين پرونده شما دونفر بايد از آن استخر تا می توانيد آب بخوريد و سپس دوباره در محضر دادگاه حاضر شويد .

هر يک از شما دو نفر ، خانم شاکی و آقای متهم جداگانه به پيش من بياييد تا شرايط آبخوری را برايتان بگويم .

وقتی که گرگ به پيش قاضی رفت ، قاضی باو گفت که در اين دادگاه ما براساس اندازه شکم طرفين دعوی قضاوت می کنيم ، بنا براين تو به کنار استخر که رسيدی هر مقدار آب بيشتری بخوری به نفعت تمام می شود .

وقتی بزی به نزد قاضی رفت ، قاضی از او به خاطر ظرف ماست تشکر کرد و گفت ، تو بايد دهانت را به آب استخر نزديک کرده و به آبخوری تظاهر کنی ، ولی اصلاٌ نبايد آب بخوری در اين فاصله شاخهايت را حسابی سوهان بزن و تيزشان کن .

گرگ و بز بنا به حکم قاضی به کنار استخر رفتند و در حالی که بز دهانش را به آب چسبانده و تظاهر به آبخوری می کرد ، گرگ تا می توانست آب خورد ، اما بزی در همانحال مشغول سوهان زدن و تيز کردن شاخهايش بود .

بعد از اينکه شکم گرگ از آب خوردن باندازه يک طبل شد ، قاضی فرمان احضار آندو را صادر کرد و جلسه دادگاه رسمی گرديد ، قاضی يکبار ديگر شکايت بزی را مطرح کرد و از گرگ خواست تا از خودش دفاع نمايد .

گرگ گفت بعله من اعتراف می کنم که بچه های بزی را خورده ام و اگر فرصتی گير بياورم خودش را هم می خورم .

 قاضی وقتی با اعتراف صريح متهم مواجه شد ، گفت : بسيار خوب ، پس حکم من اين است که شما دو نفر باندازه يک ميدان از همديگر دور شويد و سپس با سرعت تمام به سوی همديگر حمله کنيد ، هر کس برنده اين ميدان باشد دادگاه به نفع او تمام می شود .

بزی به يک طرف ميدان و گرگ به طرف ديگر رفتند و وقتی صدای سوت قاضی بلند شد آندو بسوی همديگر هجوم بردند ، اما گرگ از بس آب خورده بود نای تکان خوردن نداشت ، ولی بز با سرعت تمام حرکت می کرد  و وقتی به گرگ رسيد با شاخهای تيزش چنان ضربتی به شکم باد کرده گرگ زد که شکم گرگ مثل پارچه بزازی از هم دريد و شنگول و منگول از درون آن به بيرون پريدند و دوان دوان خود را به مادرشان رساندند .

در حالی که گرگ از درد شکم نعره می کشيد ، بزی بزغاله هايش را همراه کرد و پس از تشکر از قاضی عادل به سمت خانه شان براه افتاد تا بزغالة كوچولويش گول دسته را که در انتظار برادر و خواهرش لحظه شماری می کرد خوشحال نمايند .

/ 0 نظر / 18 بازدید