تامبولا جینگیل

قصه ها و داستانها

شنگول و منگول  و ديو و محمد ، قرره ننه ، چوسدانا خاتون ، گورجي و ... از داستانهايي بود كه مادران براي فرزندان خود نقل ميكردند و با اين قصه ها بچه ها را در شبهاي طولاني زمستاني بخواب مي سپردند ، و من در اين بخش براي يادآوري آن به كساني كه در زمان كودكي آنرا شنيده اند و همچنين آشنايي خوانندگان با داستانها و قصه هاي كميجان چند مورد را نقل ميكنم .

داستان گنجشك (قوش نقليله )

يكي از قصه هايي كه مادران براي كودكان خود نقل ميكردند قصة گنجشگ كوچكي بود كه بچه ها بهش كوچول مي گفتند .

يكروز كه كوچول براي بازي تيغ تيغي با بقية گنجشگها به بالاي بام حمام رفته بود ، در جريان بازي يك تيغ تيزي به پايش فرو رفت و پايش درد گرفت ، كوچول از بازي دست كشيد و لنگ لنگان خودش را به خانه رساند و به مادرش گفت :

- مادر بيا اين تيغ را از پاي من در بياور .

مادرش پاي گنجشگ كوچولو را ديد و آنرا ماچ كرد و گفت :

- عزيزم من چشمم درد مي كند و نمي بيند ، ببر بده خاله ات در بياورد .

گنجشكك كوچولو لنگ لنگان به درب خانة خاله اش رفت و در زد و سلام كرد و گفت :

- خاله جون ، ببين تيغ به پام رفته و درد ميكنه ، بيا اين تيغ پاي منو در بيار .

خاله در حالي كه صورت و پاي گنجشگ را مي بوسيد گفت :

- جون خاله جون ، الهي خاله واست بميره ، قوربون پات برم ، خاله جون ديروز من به انگشتم تيغ رفته بود ، بردم دادم خانم ننه در آورد ، اون سوزنش خيلي تيزه ، تو هم ببر بده اون در بياره .

گنجشگك كوچولو به سمت خانة خانم ننه براه افتاد و در حالي كه چند گام ميرفت و كمي مي ايستاد و استراحت ميكرد خودش را به در خانة خانم ننه رسوند و در زد .

وقتي كه وارد خانه شد و سلام كرد ، ديد كه خانة خانم ننه پر از دود است و خانم ننه مشغول آتش كردن تنورش است تا كرسي بگذارد .

سلام كرد و پس از احوالپرسي گفت :

- خانم ننه ، خانم ننه ، ببين تو پام تيغ رفته و چلاق شدم ، بيا و اين تيغ را از پام در بيار و منو راحتم كن .

خانم ننه نگاهي به پاي كوچول كرد و گفت :

- الهي من فدات بشم ننه جان ، مي بيني كه من كاردارم و دود رفته توي چشمم و اشكم را در آورده ، من نميتونم ، ببر بده به قرره ننه واست در بياره .

 قرره ننه ، پيرزني بود كه در همسايگي خانم ننه خانه داشت ، كوچول خود را بدر خانة او رساند و سلام كرد و گفت :

قرره ننه تورا خدا بيا اين تيغ پاي مرا در بيار ، منو چلاق كرده .

قرره ننه كه تازه كار خمير كردنش را تمام كرده بود و دستاش را شسته بود ، با گوشة دامنش ، دستاش را خشك كرد و آمد نشست كنار ايوان و پاي كوچول را بدست گرفت و نگاهش كرد ، بعد از زير چارقدش ، يك سوزن تيز درآورد و با آرامي تيغ را از پاي كوچول در آورد . كوچول تيغ را از دست قرره ننه گرفت و با دقت نگاهش كرد و بعد گفت : قرره ننه چه خوشگله ، چقدر هم تيزه ، جون ميده واسه بازي .

بعد از كمي نگاه كردن ، تيغ را به سمت قرره ننه دراز كرد و گفت :

بيا قرره ننه ، اينا بگير يه جا نيگرش دار ، من برم نگاه كنم اگر بازم بچه ها اونجا بازي ميكردند ميام اينو ازت ميگيرم و ميرم براي بازي .

قرره ننه تيغ را گرفت و توي سوراخ ديوار گلي ايوان گذاشت و پاشد رفت پي كارش .

در اينجا قسمتي از آن قصه را به زبان تركي در سطرهاي زير مي آورم :

بيردانا قوش واروموش ، دي خوب ، قوش گيد ميشده حامام دامون نا قوشلارونان تيكان تيكان اوينه ماقا ، بيردانا تيكان بات موشده اوني قيچ چينه ، گيدبيشته ننه سه يانونا دي ميشده ننه منيم تيكانوم چاقارد .

 او دي ميشده ننه جان منيم گوزوم گورموري آپار ور ديزي چاقاردسون ، قوش ساق قول ليا ساق قول ليا گيدبيشته ديزه سه گيله ، ديزه سينه سالام ويريب دي ميشته ديزه منيم تيكانوم چاقارد .

ديزه سه دي ميشته بالام منيم اوز بارماقوما تيكان بات موشده ورديم خان ناي چاقارد ده سنده آپار ور او چاقاردسون .

قوش گنه ساق قول ليا ساق قول ليا گيدبيشته خان ناسه گيله ، خان ناسينه سالام ويريب دي ميشته خان نا منيم تيكانوم چاقارد .

او دي ميشته خان ناجان منيم گوزومه توتون گيديب سو توكوره ، آپار ور قره ننه چاقاردسون .

گنه حيوان قوش ساق قول ليا ساق قول ليا گيدبيشته قرره ننه سه گيله ، قرره ننه سينه سالام ويريب دي ميشته قرره ننه منيم تيكانوم چاقارد .

قرره ننه ديميشته گتور بالام چاقادوم ، گوزوم اوستنه .

قرره او تيكانه قوش قيچچيندن چاقادوب و قوش اونا ديده كه قرره ننه بو تيكان سني يانينا آمانت قالسون ، من گيدوم گوروم اگه قوشلار دامنا اوينه سه گل لم سندن آل لام .

 او گيدن نن سورا قرره ننه ايستيرده خمير ياپا ، گلده تن نير يان نورا ، هر زاد سالده تن نيره اوت توتماده ، آغاج سالده اولماده ، اودون توكده اولماده ، نفت توكده يانماده ، گيدده قوشي بالا تيكانونه گتدده تننيره سالده آلاو چكده گوگه ، تن نير قزارده .

باشلاده چورك ياپماقا ، بيردن قوش گلده اوتده ايواندا ديده : قرره ننه ، قرره ننه ، منيم تيكانوم ور گيديرم اويونا .

ننه ديده بالام تيكان يوخوم ، قوش ديده نجه اولور اوزوم سنه امانت ورديم ؟

گنجشگ ناراحت شد ، از روي نردة ايوان به هوا بلند شد و شروع كرد دور ايوان به اينطرف و آنطرف پرواز كردن ، وقتي كه به اندازة كافي سر قرره ننه گيج رفت ، يكي از نانهاي نرم و تازه را از كنار تنور برداشت و به هوا پرواز كرد و از نظرها پنهان شد .

كوچول همانطور كه در هوا پرواز ميكرد و نان را در ميان دستانش گرفته بود ، شعري را به آواز ميخواند و مرتب آنرا تكرار ميكرد :

تيكان ورديم ، چورك آلدوم                           تيغ دادم ، نان گرفتم

تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل                       تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل

وقتي كه گنجشگ مدتي پرواز كرد و كمي خسته شد ، به پايين نگاه كرد و ديد چوپاني گوسفندانش را در يك جا جمع كرده و شير آنها را در كاسه اي دوشيده و روي آتش سيماغ ( سنگ داغ ) درست كرده و چون ناني در توبره اش نيست ، ميخواهد مقداري پشگل گوسفند توي شيرش بريزد ، با عجله خودش را باو رساند و گفت :

بيا اين نان را بگير و توي شيرت تريد كن تا باهم بخوريم .

چوپان با خوشحالي نان را از دست گنجشگ گرفت و گفت باشه قبوله ، پس زود باش بيا .

گنجشگ گفت تا تو نانها را تريد كني ، من ميروم دستم را مي شورم و زود برميگردم .

گنجشگ پرواز كرد و رفت پشت كوه سفيد دستهايش را شست و رفت پشت كوه سياه دستهايش را خشك كرد و برگشت .

چوپان كه ديد آمدن گنجشگ مدتي طوبل كشيد با خودش فكر كرد :

بابا تو هم چقدر ساده اي ، گنجشگ پريد رفت و ديگه بر نميگرده كه .

كاسة تريد سيماغ را پيش كشيد و يك نفس تا ته آنرا خورد و داشت كاسه را با آخرين لقمة نان تميز و پاك ميكرد كه گنجشگ پرواز كنان رسيد و روي سنگي كنار چوپان نشست و گفت : اه ، همه را تنهايي خوردي ؟ مگه قرار نبود صبر كني منم برگردم ؟

چوپان سنگريزه اي بطرف گنجشك پرت كرد و او را از خودش راند .

كوچول بهوا برخاست و شروع به پرواز بدور سر چوپان كرد ، وقتي او سرش گيج رفت و چشمانش سياه شد ، گنجشگ به سمت گلة گوسفندان رفت و يكي از گوسفندهاي شيشك پرواري چاق و چله را به چنگالش گرفت و بهوا برخاست .

چوپان هرچه داد و فرياد كرد ، به جايي نرسيد ، كوچول همانطور كه در هوا پرواز ميكرد و گوسفند را در ميان چنگالهايش گرفته بود شعري را به آواز ميخواند و مرتب آنرا تكرار ميكرد :

چورك ورديم ، قويون آلدوم                           نان دادم ، گوسفند گرفتم

تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل                       تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل

وقتي كه گنجشگ مدتي پرواز كرد و از سنگيني گوسفند كمي خسته شد ، به پايين نگاه كرد و ديد در روستايي عروسي گرفته اند و عروس آورده اند ولي چون گوسفند قرباني ندارند ميخواهند يك سگ را در پيش پاي عروس خانم قرباني كنند .

فوراً خودش را به صاحبان عروسي رساند و گفت بگيريد اين گوسفند را در پيش پاي عروس بكشيد و در عوض يك تيغ تيز و محكم به من بدهيد ، آنها هم قبول كردند .

بعد از اينكه گوسفند را سر بريدند و عروس خانم به حجله رفت ، گنجشگ هرچه صبر كرد ديد از تيغ خبري نيست ، به پيش داماد رفت و گفت :

مگر قول نداده بودي يك تيغ تيز و محكم به من بدهي ؟

داماد سنگريزه اي به طرف گنجشگ پرت نموده و او را كيش كرد .

گنجشگ بدنش را تاب داد تا سنگ بهش نخورد و بهوا برخاست و شروع به پرواز بدور سر داماد بخت برگشته كرد و وقتي سرش گيج رفت ، عروس را به چنگالش گرفت و بهوا برخاست  ، داماد با ديدن اين واقعه شروع به گريه و زاري كرد و عروسي به عزا تبديل شد ولي گنجشك همچنان كه عروس خانم زيبا را به چنگالش گرفته و پرواز ميكرد ، شعري را با صداي بلند ميخواند و تكرار ميكرد :

قويون ورديم ، گه لين آلدوم                           گوسفند دادم ، عروس گرفتم

تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل                       تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل

تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل                       تامبولا جينگيل ، تامبولا جينگيل

اين اشعار را خواند و رفت با همان عروسي كه پيدا كرده بود ازدواج كرد و به خوشي و خرمي زندگي كردند .

/ 0 نظر / 34 بازدید