ورد دليگه

همانطور كه گفتم درون گردنه و بر دامنة قائم و پرتگاهي شرق قلينجه داغي يك غار آهكي بود كه راه بسيار سخت و خطرناكي داشت ، اگرچه بعضي ها ادعا ميكردند كه به داخل آن غار رفته اند و در داخل غار حوضي هست كه از آب چشمه اي پر ميشود ، دهانه گرد غار رو به آفتاب باز ميشد و طبق آنچه كه من ديدم فقط با طناب و ابزارهاي سنگ نوردي ميتوان بدان داخل شد .

خاطره :

من و محمود بهادري خيلي علاقمند بوديم كه برويم  و توي غار را ببينيم ، باباي محمود يك موتور ياماهاي 125 سياهرنگ داشت كه يكبار سوار آن شده و تا گردنه رفتيم و موتور را در پاي غار پارك كرده و خود را بزحمت به نزديك دهانة غار رسانديم ، اما عليرغم تلاش زياد موفق به فتح غار نشديم .

ديوارة بلند و يكپارچه وپرتگاهي كوه صخره اي قلينجه كاملاً صاف و يكدست بود و از محلي كه ما توانستيم خود را به آنجا برسانيم تا دهانة غار يك فاصلة 10 متري مانده بود و اين فاصله از يك صخرة صاف و لغزنده تشكيل شده بود و در صورت قدم گذاشتن بر روي آن لغزش و سقوط از كوه و مرگ حتمي بود ، بررسيهاي ما نشان ميداد كه يا در اثر مرور زمان و فرسايش صخره ، بريدگيها و جاي پا از بين رفته و يا احتمالاً ادعاي آنهايي كه گفته اند غار را ديده اند دور از واقعيت بوده است .

در آن روز از يك شكاف بسيار بزرگ و عميق ديدن كرديم كه چيزي كمتر از يك غار نداشت وحدود 50 متر پايينتر از دهانة غار “ورد دليگه “  قرار داشت و آن شكاف را كه ارتفاع آن ده ها متر و عرضش شش هفت متر بود كاملاً بررسي كرديم ، در طول ساليان دراز آن شكاف به محل لانة كبوتران وحشي از نوع كبوتر چاهي شده بود و در كف آن شكاف آنقدر فضلة كبوتر بر روي هم انباشته شده بود كه كف شكاف در زير پاي انسان مثل اسفنج فروميرفت .

اگرچه فضلة كبوتر كود بسيار خوب و مفيدي است ولي صعب العبور بودن راه ، امكان استفاده را از انسان سلب ميكرد ، ولي حجم آن قابل توجه بود ، خلاصه در اين سفر مسير وصول به غار را شناسايي و لوازم مورد نياز و مشكلات را ارزيابي كرديم و با اين تصميم كه بايد با فراهم نمودن وسايل ، غار را فتح كنيم ، به خانه برگشتيم .

پس از آنروز من و محمود در خانه مقدار زيادي طناب و ميخ طويله و نردبان طنابي تهيه كرديم و يكروز كه در خانه كسي نبود براي تمرين و اطلاع از كارايي وسايل ، با استفاده از همان وسايل ، من از دوطبقه ساختمان خودمان بالا رفتم و از آنطرف فرود آمدم ، ولي تا روز جمعه بايد صبر ميكرديم ، در اين ميان پدرم آن وسايل را ديد و وقتي به نيت ما پي برد ، آنها را مصادره و رفتن ما به غار را ممنوع كرد .

خاطره :

يك روز هم باتفاق دكتر ناصر و برادرش مرحوم حسين ، با موتور مشگي ياماهاي دايي خليل رفتيم كوه ، موتور را در منزل يكي از روستائيان تكيه گذاشتيم و براه افتاديم و با بالا رفتن از راه سخت و پرشيب خود را به بيدستان “ويستان“ رسانديم و تصميم گرفتيم از مسير بالاي بيدستان خود را به بالاي كوه برسانيم .

ناصر كه تازه از زندان سياسي دانشجويي ششماهه آزاد شده بود ، در آن سفر با پاي برهنه و بدون كفش و جوراب در كوهستان راه ميرفت و ميگفت اين پاها در زندان آنقدر شلاق خورده كه كف پا سفت شده و خوبست دوباره تمرين سختي نمايد .

در جريان آن كوهپيمايي ، حسين از روي يك صخره سر خورد و تا چندين متر به پايين صخرة شيبدار افتاد و ما چون اسباب و لوازم و امكانات كوهنوردي نداشتيم از ادامه راه منصرف شده و به تكيه برگشتيم و موتور را كه گازش را بچه هاي صاحبخانه خراب كرده بودند برداشتيم و به كميجان رفتيم .

/ 0 نظر / 25 بازدید