بالا ممد و دختر گرجی

بالا ممد

يکی بود يکی نبود ، در زمانهای قديم مرد تاجر ثروتمندی بود که پسر ريزه ميزه ای بنام بالا ممد ( محمد کوچيکه ) داشت که هميشه با دوستان و همسن و سالانش بازی می کرد .

کار تاجر بسيار زياد بود و دائماٌ از اين شهر به آن شهر می رفت و کالاهای بازرگانی خريد و فروش می کرد .

يکروز که تاجر خودش را برای مسافرت آماده می کرد ، پسرش به نزد او آمد و گفت :

-پدرجان از شما می خواهم که از اين سفر چيزی برای من بخری تا من هم از تنهايی در آيم .

پدرش گفت :

-        پسرم ، چی می خواهی ؟ بالا ممد ، هرچه می خواهی بگو تا برايت بخرم .

 بالا ممد گفت :

-        به هر شهر و دياری که رفتی بايد برای من يک همدم بخری و بياوری .

پدرش باو قول داد و به مسافرت رفت ، اتفاقاٌ اينبار سفر او بيش از بارهای قبل طول کشيد ، ولی وقتی پس از چند ماه به دورترين شهر رسيد ، در کوچه چشمش به پسر کوچکی افتاد و فوراٌ به ياد پسر خودش بالا ممد افتاد و يادش آمد که باو قول داده است برايش همدم ببرد .

همانروز به بازار رفت و درخواست همدم نمود و پس از مدتی جستجو ، بالاخره يک دختر زيبای گرجی را باو دادند و گفتند اين همدمی که تو می خواهی برای پسرت ببری .

بازرگان آن دختر گرجی را خريد و يک زن هم از بستگان او كه نديمه اش بود بهمراه آندختر راه افتاد و همراه بازرگان به شهرشان آمد .

وقتی خلاصه آنها به شهرشان رسيدند و وارد خانه شدند ، بالا ممد دوان دوان پيش پدرش آمد و گفت :

- پدر آيا آن قولی را که به من داده بودی عملی کردی ؟ آيا برای من همدم خريدی ؟

پدرش دختر گرجی را باو نشان داد و گفت :

- اين هم همان همدمی است که برای تو آورده ام .

از آنروز دختر گرجی در کنار بالا ممد بود و با او بازی می کردند ولی او به هيچ کاری در خانه دست نمی زد و کاری به سياه و سفِيد نداشت .

تمام کارهای دختر را بانوی همراهش انجام می داد ودخترک گرجی انتظار داشت که پس از مدتی با بالاممد زن و شوهر شوند ولی آن پسر که گويا عقلش به اين چيزها نمی رسيد فقط در فکر بازی و گردش در کوچه و خيابان بود .

مدتها گذشت تا اينکه يکروز در همسايگی مرد بازرگان مجلس عروسی برقرار بود ، از اهل خانه مرد بازرگان ، دختر گرجی و همراهش را هم به مجلس عروسی دعوت کرده بودند .

وقتی مجلس در قسمت زنانه گرم شد و دختر ها و زنها شروع به رقص و آوازکردند ، از دختر گرجی هم درخواست کردند که در نوبت خودش برای اهل مجلس آواز بخواند و برقصد .

دختر گرجی هم که مدتها بود از اين مجلس ها دور بود و قر توی کمرش يخ بسته بود بلند شد و سازی را بدست گرفت و شروع به رقص و آواز نمود .

او در ميان آوازش اين اشعار را می خواند :

من گورجويم گورجوستاندان گل ميشم

بالاممده من همدم اولموشام

اوشاقدور آمما همدمين بيلميره

اوشاقدور  هنوز امنيکين اميره

----------------------

ايگيت دگيل ايگيت لره قاتام من

نوقول  دگيل اوشاخلارا ساتام من

جوان دگيل جوانلارا قاتام من

داوار دگيل آل قصصابا ساتام من

رقص و آواز گرجی بقدری زيبا و ديدنی بود که به غير از زنها و دختر هاي توي عروسي و بيرون خانه ، نوجوانها و پسرها هم برای ديدن او از در و ديوار بالا می رفتند و از هر سوراخ و سنبه اي سرک می کشيدند .

در اين ميان يکی از کسانی که برای ديدن رقص و آواز او سرک می کشيد و از سر و کول ديگران بالا می رفت ، بالا ممد بود كه از همه بيشتر حرص مي زد  .

يک نفر از او پرسيد ، تو ديگه کجا ميروی ؟

بالا ممد گفت می خواهم تماشا بکنم و ببينم کی داره می خونه و کی داره می رقصه ؟

آنمرد با کف دو دستش بامبچه ای بسر بالا ممد زد و با طعنه گفت :

-        بدبخت ، دو ساله توی خونه تونه تو نديدی ، حالا تازه می خواهی بفهمی ، کی داره می خونه و کی داره می رقصه ؟

وقتی عروسی تمام شد و دخترک و نديمه اش بانو به خانه برگشتند ، دخترک به جاي اينكه شاد و سرخوش بشود ، حسابی دمغ و غمگين شده بود .

او چون در عروسی در ميان زنان و دختران آواز خوانده و رقصيده بود ، بياد دوستان و بستگانش افتاده و سخت دلتنگ شد وبعد از تمام شدن عروسی ، گرجی تا دو روز چيزی نخورد و با کسی حرف نزد .

زمانيکه بالا ممد از او علت قهر و دلتنگی اش را پرسيد ، پاسخ داد :

-تو اگر می خواهی راز دلتنگی مرا در يابی بايد يک اسب سرخ و يک اسب سفيد با تمام اسباب و يراقشان برايم حاضر کنی .

بالا ممد از پدرش درخواست دوتا اسب کرد و او که پسرش را بقدر تمام دنيا دوست داشت فوراٌ آنها را برايش خريد .

وقتی که بالا ممد پيش همدمش آمد و باو گفت که اسبها حاضر است ، گرجی رو باو کرد و گفت :

-        بالا ممد تو هنوز دهانت بوی شير می دهد و زود است که همدمی مثل من داشته باشی ، من تصميم گرفته ام به همراه نديمه ام به وطنم برگردم .

بالاممد با ناراحتی گفت :

- پس من چی ؟ من همدم نداشته باشم ؟

گرجی گفت :

1-               - تو هم هروقت دلت برای من تنگ شد و خواستی که همدم داشته باشی ، خودت به تنهايی سوار اسب می شوی و به شهر من و بدنبال من می آيی ، من تا دوسال به انتظارت می نشينم ، اما اگر تا دوسال نيامدی مجبورم بدنبال بخت خودم بروم .

فردا صبح وقتی بالا ممد از خواب بيدار شد ، گرجی و نديمه اش سوار اسبها شده و رفته بودند .

دوروز نشد که بالاممد سرش به بازی گرم شد و گرجی و نديمه اش را از ياد برد ، اما هر روز عصر که از بازی با بچه ها دست می کشيد و به خانه بر می گشت ، جای آنها را در خانه خالی می ديد و دلتنگ می شد .

کم کم اين دلتنگی بيشتر شد و پدرش وقتي ديد که پسرش از بازی و بيرون رفتن و حتی از غذا خوردن افتاده است ،  علت را جويا شد و پس از مدتی پرس و جو فهميد که علت بی حوصلگی پسرش ، دوری از همدمش است و به او پيشنهاد کرد که اسبی برايش بخرد تا با اسب سواری و گردش در دشت و صحرا از دلتنگی بيرون آيد .

بالاممد هم که در ذهنش حرفهای گرجی را مرور می کرد از اين پيشنهاد پدرش استقبال کرد و با پدرش به بازار مال فروشها رفتند و اسب کهر زيبايی با زين و يراق و ماهوت خوشرنگ خريدند .

از آنروز به بعدکار بالاممد اسب سواری و تاختن بدنبال حيوانات وحشی بود تا اينکه در اسب سواری کاملاٌ مهارت پيدا کرد و به پدرش مراجعه کرد و از او تير و کمان و شمشير خواست تا در روزهای سواری اگر توانست حيوانی شکار بکند .

ولی او قصدش شکار حيوانات نبود ، بلکه در سرش سودای گرجی را داشت و خودش را کم کم برای رفتن بدنبال او آماده می کرد .

روزها از پی هم می گذشت و بالاممد در سواري و تيراندازي مهارت پيدا ميكرد تا اينكه مي توانست در حال اسب تاختن ، صد تير از تيركش بيرون آورده و بركمان گذاشته و با دقت همه را پرتاب نموده و هر صدتا تير را  دقيقاً به هدف بزند .

پس از يكسال ورزش و تمرين مداوم ، ضربات شمشير بالاممد بقدري محكم و سريع شده بود كه چشم از ديدن حركات دست او غافل ميماند و شمشير او به هردرختي ميخورد ساقة آنرا از كمر بدو نيم ميكرد .

وقتي كه بالا ممد از بابت نيرو و توان جسمي خود را كامل يافت به پيش پدرش رفت و مقصد و مقصودش را آشكار كرد و از پدرش اجازه خواست تا براي آوردن گرجي به گرجستان برود .

پدرش وقتي او را مصمم ديد ، به اندازة كافي به او پول داد و تعدادي حواله هم به بازرگانان شهرهاي بين راه نوشت و به پسرش داد و گفت در هر يك از اين شهرها به پول احتياج پيدا كردي به نزد بازرگانان و تجار برو و اين حواله ها را بده و پول بگير .

بالا ممد از پدرخداحافظي كرد و براه افتاد .

ششماه تمام طول كشيد كه بالاممد به گرجستان رسيد و با پرس و جو راهش را بسوي شهر گرجي پيدا كرد . زمانيكه بالاممد به شهر گرجي رسيد دوسال دوروز از جدايي آندو گذشته بود و در تمام اين دوسال گرجي چشمش را براه بالاممد دوخته بود و در حاليكه خواستگاران زيادي از دور و نزديمك داشت به همة انها جواب رد ميداد . وقتي دو سال از آمدن گرجي و جداشدنش از بالا ممد مي گذشت ، يكروز نديمه اش باو گفت : دختر جان تا كي ميخواهي سفيدي چشمت را بانتظار آن پسرك قاپ باز سياه كني ؟ آيا منتظري موهايت هم مثل دندانهايت سفيد شوند ؟ آن پسر هرگز نخواهد آمد و تو هم بيخود انتظار ميكشي ، دو روز ديگر كه چند سال از سن تو بگذرد ، ديگر كسي به خواستگاريت نخواهد آمد ، بهتر است من بروم و يك كوزة بزرگ بخرم تا ترا ترشي بيندازم .

گرجي كه از اينهمه انتظار و شنيدن طعنه جانش به لبش رسيده بود ، با بغض گفت :

به جهنم ، من ديگر منتظرش نخواهم ماند ، من قول و قرارم با او دو سال بود و پريروز دوسال مقرر تمام شد ، به هركسي كه خودتان صلاح ميدانيد جواب مثبت بدهيد تا من با او ازدواج كنم ، براي من فرقي نميكند كه چه كسي باشد .

نديمه كه از شنيدن اين خبر خوشحال شده بود ، فوراً پيك سريع السيري به كاخ حاكم كه گرجي را براي پسرش خواستگاري كرده بود فرستاد و او را براي تجديد خواستگاري در جريان گذاشت .

مجالس خواستگاري و نامزدي و هديه دادن و هديه گرفتن چگونه گذشت ؟ اصلاً در ذهن گرجي نبود و او تمام حواسش متوجه همدم قديمي اش بود و اصلاً در بند اين نبود كه در دور و اطرافش چه مي گذرد ؟

روزي نديمه اش به او گفت كه بايد به حمام برود و خود را براي عروسي آماده كند ، گرجي بي اختيار به حمام رفت و در حاليكه مثل ابر بهار گريه ميكرد گيسوان بلندش را كه تا قوزك پايش مي رسيد شستشو داد و پس از خشك كردن بدنش لباس عروسي اش را بتن كرد .

گرجي با وجودي كه دو هفته از قول و قرارش با بالاممد سپري شده بود ، در دل آرزو ميكرد كه ايكاش اين لباس ، كفن سفيدي بود كه براي مرگش پوشيده بود و در حاليكه دائماً اشك مي ريخت چشم براه داشت ، ولي در مقابل راهنماييها و طعنه هاي نديمه اش چيزي نميگفت و مقاومتي نميكرد .

نزديك غروب بود كه از منزل داماد اسب آراسته اي را براي بردن عروس آوردند و تعداد زيادي از بستگان داماد بهمراه عمو و دايي و عمه زاده هاي داماد اسب سفيد و خالي عروس را همراهي ميكردند و با خودشان هدايايي براي خانوادة عروس آورده بودند .

گرجي با نارضايتي و اكراه و اشك و آه بر اسب سفيد سوار شد و همراه جوانان و بزرگان داماد به سمت خانة داماد براه افتادند و وقتي كه با شور و هلهلة جوانان به مقابل كاخ پسر حاكم رسيدند ، چشم گرجي به مرد كچل و شكم گنده اي افتاد كه بربالاي بام همراه ساقدوشهايش بانتظار عروس و همراهان ايستاده بود .

از نديمه اش پرسيد : اين آدم شكم گنده بالاي اون بام كيه ؟

نديمه گفت : اون پسر حاكم و داماد است كه منتظر و چشم براه توست . تو خودت گفتي كه برايت فرقي نميكند چه كسي باشد ، منهم ديدم خوشي و خوشبختي تو در اينه كه زن پسر حاكم بشي .

گرجي با شنيدن اين مطلب ديگر جلودار اشك چشمانش نبود و آشكارا در مقابل ديگران گريه ميكرد .

هواي بهاري بعد از ظهر رو به غروب مي رفت و اسب و سوار خسته به دروازة شهري رسيد و در اين لحظه بود كه بالاخره بالاممد به شهر محل زندگي گرجي رسيد و وقتي شلوغي شهر را ديد از تماشاچيان و مردم علت شلوغي را پرسيد و شنيد كه امروز روز عروسي پسر حاكم است و او با گرجي عروسي ميكند و تا يكساعت ديگر با آن عروس خوشبخت به حجله خواهد رفت .  با شنيدن اين خبر خستگي و گرسنگي از تن سوار كار و اسب بدر رفت و تاخت ديوانه واري را در شهر آغاز كردند .

بالاممد زماني به مقابل كاخ پسر حاكم رسيد كه عروس خانم با آيينه اي در جلوي خود بر بالاي اسب در برابر دروازة كاخ ايستاده و داماد زشت رو و شكم گنده اي كه پسر خان حاكم بود از بالاي بام سيب مي انداخت .

 او با اسب از كنار گرجي گذشت و زير چشمي نگاهي باو انداحت و ديد كه گرجي در بالاي اسب گريه مي كند و مثل ابر بهاري اشك مي ريزد .

بالاممد فوراً اسب خود را به كنار ديوار كاخ رساند و برروي اسب بلند شد و از ديوار بالارفت و در يك چشم برهم زدن خود را به بالاي بام و كنار گوش پسر حاكم رساند و سر در گوش او گذاشت و گفت :

 اي پسر حاكم ، اين عروسي را كه آورده اي نامزد من است .

پسر حاكم كه از شنيدن اين مطلب بسيار برافروخته و ناراحت شده بود ، پرسيد :

چطور ممكن است ؟ تا حالا كسي از نامزد گرجي براي من حرفي نزده است .

چرا من با او قراري داشتم كه دو هفته قبل بسر آمد و علت بدقولي منهم گرفتار شدنم در بيابانهاي  بود او مال منست ، من قبلاً كره اش را خورده ام و اينكه مي بيني دوغ آن مشك است . اگر او را با رضا و رغبت به من واگذاري دوستي مرا خريده اي ، اما اگر مقاومت كني نه تنها به جايي نميرسي و من او را با خودم مي برم بلكه بجاي دوستي ، دشمني مرا هم براي خودت ميخري . پسر حاكم كه به قدرت خودش مغرور بود فرياد زد :

/ 1 نظر / 141 بازدید

داستان زیبایی بود ولی آخرش خوب تمام نشده